تبليغاتX
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

ما ایرانی ها در نامگذاری منحصر بفرد هستیم. حتی در برخی از شهرها و روستاها هنوز مراسم نامگذاری کودکان رایج است. این مثال که طرف لاغر و مردنی ولی اسمش چنگیزه، یا طرف کچله بهش میگن زلفعلی را همه شنیدیم... یا اینکه جکهای زیادی با تاکید بر اسامی خیابون های شنیدید.

یادمه یکی از دوستانم می گفت توی محلشون اسم یه خانم صدتومانی بوده...منظور از صد تومانی همون گل صد تومانی است (اگر دبیرستان تجربی خونده باشید می دونید چی میگم) خلاصه اینکه یه نگاهی به اسم های اطرافتون بکنید خودتون نمونه های بهتری پیدا می کنید.

مثلا: کله پاچه ابن سینا.

آرایشگاه فردوسی.

مکانیکی زیبا.

کبابی اسلامی.

قصابی حافظ. 

آژانش حضرت مهدی (ع)

گرمابه امام زمان.

 

  

 

 

 

و بعد از انقلاب در ایران برای اینکه به همه چیز وجه مذهبی داده بشه اسامی امامان و پیامبران و مقدسین و  شهدا را روی خیابون ها گذاشتند.

کاخ شد فلسطین

جردن شد آفریقا

آریا شهر شد صادقیه

گیشا شد نصر

پهلوی شد ولیعصر

میدان فوزیه شد میدان امام حسین

میدان تجریش شد میدان قدس

خیابان تخت جمشید شد طالقانی

حیابان تخت طاوس شد مطهری

عباس آباد شد بهشتی

توپخانه شد امام خمینی

میدان ژاله شد هفده شهریور و....

چند وقت پیش در مسیرم به توپخانه به بن بست ایران رسیدم بنظر شما بن بست ایران کجاست؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:6  توسط دایی جان ناپلئون  | 

۱- مسافر قاچاق کشتی نوح یه سفرنامه قشنگ نوروزی توی  بلاگش گذاشته پیشنهاد می دم بخونید  مسافر قاچاق کشتی نوح 

۲- بایرامعلی یه موضوع جالب با عنوان نوستالژی برای هاچ زنبور عسل! نوشته در رابطه با این موضوع می خواستم بگم: چند سال پیش توی نمایشگاه کتاب در بخش کودک و نوجوان بودم (آخه من عاشق کتاب قصه کودکان هستم) که توجهم به یه کتاب که درباره هاچ زنبور عسل نوشته شده بود جلب شد....
هاج زنبور عسل به همراه دوست دخترش داشتند پرواز می کردنند و دنبال مادر هاچ می گشتند... اما دوست دختر هاچ شلوار پاش بود....یعنی اینکه وزارت ارشاد اسلامی برای مجوز دادن به چاپ این کتاب ناشر را مجبور کرده بود که به زنبور عسل شلوار پا کنند....
حال تو بخوان حدیث مفصل از این مجمل

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:23  توسط دایی جان ناپلئون  | 

  

جاي همه شما دوستان خالي، امسال عيد مسافرت به همراه مسافر قاچاق کشتی نوح رفته بودیم استان کرمانشاه و خوزستان.
يکي از جاهاي ديدني کرمانشاه، بيستون است که در آنجا فرهاد به عشق شيرين کوه را صاف و صوف کرده بود يک جوي در دل کوه کنده بود تا در آن شير و عسل به قصر شيرين برساند. (قابل توجه عشاق امروزي تا طرف از تون يه گردنبند چند ميليوني مي خواهد سريع مي پيچونيد و بيخيال مي شيد) خلاصه جونم براتون بگه که اونجا آقاي هرکول را ديديم که  لخت و عور روي تخته سنگي لم داده  بود يک جام شراب در دست داشت ( ببخشيد  به سبک صداو سيمايي: آب پرتقال يا چاي ) در توضيحاتي که يک خانم راهنما مي داد سر اين آقاي محترم قبلا دزده شده بود و اين کله کنوني بازسازي شده است.
اما نکته که جالب بود اين است که -  ببخشيد ببخشيد روم به ديوار- مردانگي اين آقا هم کنده شده بود اما چيزي جهت آن قسمت محترم و مهم بازسازي نشده بود حال احتمالات مربوط به موضوع را بررسي مي کنيم:
1- احتمالا فرهاد در زمان کوه کني به دنبال ابزار محکمي مي گشته که چيزي محکم تر از اين آلت پيدا نکرده و از آن استفاده مي کرده.
2- خسرو با مشاهد اين عضو مهم غيرتي شده دستور داده آن را بکنند.
3 - شيرين باديدن اين منظره دچار چالش عشقي شده و مثلث عشقي خسرو و فرهاد و هرکول به وجود آمده است..
۴- احتمالا هرکول در زمان بچگي مسلمان نشده بوده ( يعني عضو محترم ختنه نگرديده بود است) و در زمان حمله اعراب به ايران آنان قصد داشته اند هرکول را مسلمان کنند ولي کمي زياده روي کرده اند و چاقو را تابيخ قضيه گذاشته اند.

۵- کار کار آقا محمد خان قاجار بوده است.

۶- طي يک عقيده در فرهنگ مردم ايران، زنان نازا از اين مجسه استفاده کرده اند.

۷- مسئولين مرمت اثار باستاني متوجه شده اند که نمي شود با عضو مهم آقاي هرکول شوخي کنند.
۸- خودتان هر چه مي خواهيد نتيجه گيري کنيد.

 


توضیح بدون شوخی:

در اين اثر هرکول پر آوازه ترين قهرمان يونان باستان به صورت برهنه با مو و ريشي مجعد بر پوست شيري در حال استراحت است. در پشت سر وي کتيبه اي و نقش هايي حجاري شده است. اين نقش شامل درخت زيتوني است که به شاخه هاي آن تيردان و کمانداني آويزان است. در کنار درخت، گرز مخروطي شکل گره داري ديده مي شود، در پشت سر هرکول کتيبه اي در هفت سطر به خط يوناني و بر لوحي سنتوري به شکل معابد يوناني به اين شرح وجود دارد: به سال 164ماه پانه موي هرکول فاتح درخشان به وسيله هياکنيتوس پسر پانيتاخوس به سبب نجات کل آمن فرمانده کل اين مراسم برپا شد. اين اثر در سال 148 قبا از ميلاد زمان اوج درگيري اشکانيان به رهبري مهرداد اول و سلوکيان به رهبري ديميتريوس اول ايجاد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:17  توسط دایی جان ناپلئون  | 

راستی اولین بار آهنگ های گروه کیوسک را توی کامپیوتر یکی از همکارهام  که برای تدوین یه فیلم اورده بود دفتر من شنیدم. بعد از اون آهنگ های این گروه شده اصلی ترین انتخاب موسیقی هام. چند وقت پیش که بایرامعلی اومده ایرون توی لب تاپش این آهنگ را را داشت. خوشم اومد شما هم دوست داشتید گوش کنید.

سه ربع کم بعد از ظهر سیزده مرداده
عاشق شدی رفت عشق ترو به باد داده
همه خوابیدن دایی جون توی باغه
کی این دیوار رو کثیف کرده اینا چیه رو دیواره
فامیل اشرافی همه با همدیگه قهرن
پای رادیو پیگیر اخبار جنگن
هر صدای اعتراضی صدایی مشکوفه
انگلیسیایی چشم چپ پشت دیوار شهرن
نگار من به لهاورد و من به نیشابور
اگر بگیرد دست ناموس تبعید شود به جای دور
عمو اسدالله دستم به دامنتون
میترسم لیلی رو دیگه نبینم سر دعوای دایی جون آقا جون
مالی بتریش آبگوشت بزباش
بی عرضه به جای این حرفا به فکر سن فرانسیسکو باش

یکی واکسی اون یکی عکاسه
همشیره تو کافه می خونه خواهر زاده شونم عکاسه
شما کجا بودین آقا پر و پاچه تون چرا خیسه؟!
راننده ی قمر میرزا رئیس ایتالین سوییسه

سر دوستعلی پوزه ی پلنگه
زن شیر علی مثل یه بچه معصوم و قشنگه
حرفای ابوالقاسم واعظ در دوا خونه رو بست
ا این حسن موسی(اشاره به تفنگ) که تو دستته پر از فشنگه
جنگ ممسنی جنگ کازرون
قشون دشمن تو راه تهرون
تو آخر آبروی منو می بری قاسم توی برمت
انگلیسا زیر بازارچه با ما آقا تماس گرفتن
کارد آشپزخونه کدوم دست عزیز السلطنه بود
کلنل هندی پای نسترن من

غیاث ابادی ها همه ناموس پرستن
نوبت به عضو شریف که ساعت نبستن
متد غافلگیری نایت الخاعه
کلاه گیس مشکی سر اسپیران

عبدالقادر بغدادی عکسش رو طاقچه س
اون چیزایی که نوشته بودی هنوز رو دیوار باغچه س
آره همشهری خانه از پای بست ویران است
حتی اسم داش شمسعلی توی اون کتابچه س
قلم تراش می خوای نه که چاقو
آخر قصه لیلی رو دادن به پوری فش فشو
عمو اسدالله دستم به دامنتون


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 21:58  توسط دایی جان ناپلئون  | 

از سخنان بايزيد بسطامي:
گفت! مدتي گردخانه طواف كرديم، چون به حق رسيدم خانه را ديدم كه گرد من طواف مي‌كرد.

و گفت: حاجيان به قالب گرد كعبه طواف كنند، بقا خواهند و اهل محبت به قلوب گردند گردش عرش و لقا خواهند از حسن روي يوسف دستان بريده باشد و ز روي و لي ما سرها بريده بيني 

ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه  «كسي» و به «ميعاد»ي. و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار توست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن».
 

13/3/1382 فرودگاه مهرآباد ساعت چهار بعدازظهر
 سفر و بازهم سفرو اين سفر متفاوت، كه سفري است در عرض جغرافيايي و طول احساس قلبي مقصد مدينه و مكه.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط دایی جان ناپلئون  | 

5/4/1369
كاشكي‌ من‌ هم‌ يه‌ مرغ‌ بودم‌ اين‌ حرف‌ يك‌ دختربچه‌ زلزله‌ زده‌ رودباري‌ بود.
ساعت‌ 30 دقيقه‌ صبح‌ روز پنجشنبه‌ گذشته31/3/ 1369 زلزله‌ به‌ قدرت‌ هفت‌ و سه‌ دهم‌ريسشتر قسمت‌ شمال‌ غربي‌ ايران‌ را تكان‌ داد كه‌ بيشترين‌ خرابي‌ در شهر رودبار و منجيل‌بود.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط دایی جان ناپلئون  | 

زندگی منو چند تا چیز کوچولو و محدود میسازه و من به اینها  زنده هستم  و عاشقشونم 

۱- سفر  ۲- تحصیل  ۳- نوشتن (ازنوع مکتوب و فیلم و یا عکس)  ۴- خانواده  ۵- دوست داشتن

(نکته  اینها هیچ کدوم به هیچ کدوم اولویت نداره)

با این چیزا زندگی می کنم و احساس پویایی می کنم. وقتی در سفر هستم و یا می نویسم (از نوع مکتوب، فیلم ویا عکس) وقتی با خانواده و دوستای خوبم هستم حس می کنم خون توی رگهام حرکت می کنند. احساس می کنم ذهنم کار می کنه.بگذریم...

توی این پست می خوام یکی از سفر نامه هام بگذارم. سفر به سوریه در سال ۱۳۸۱ که برای تولید سریال داستان فلسطین بود.

 

6/6/81  چهارشنبه / هفت صبح

سفر و باز هم سفر ايندفعه به شامات و دمشق و سوريه به پيشنهاد آقاي اسلاملو، فعلاً مشغول جمع كردن اساس ها هم هستم، چيز خاصي ندارم چند تيكه لباس كه فعلاً سپردم به ماشين رختشويي، دو تا كتاب يكي مكالمات روزمره انگليسي عربي و دومي سفرنامه آمريكا به قلم استاد جلال آل احمد. بنظرم هميشه در سفرها بايد سفرنامه خوند.  و دوربين عكاسي و  ديگر هيچ. يعني چي دارم كه ببرم؛ توي اين سفرها بيشتر بايد چيزي آورد. يه تجربه اي كه بتونه به زندگي ات كمك كند

برای مطالعه سفرنامه شامات ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:38  توسط دایی جان ناپلئون  | 

۱- من فیلمبردار نیستم. این یک اعتراف بسیار ساده و معمولیه. اما گاهی اوقات بنا به شرایط و یا اتفاق خاصی مجبور شدم دست به دوربین بشم.  گاهی هم از سر کنجکاوی رفتم پشت دوربین٬ (اما یک نکته جالبی هست و اون اینکه همیشه دچار این چالش بودم که آنچه از پشت ویزر می بینی چقدر با حقیقت موضوع فرق داره.)

۲- شما به چه دلایلی گریه می کنید. بگذار بهتر بگم چه مواقعی اشکتون درمیاد؟ من تا حالا سه بار پشت ویزر دوربین اشکم درومده  خوش احساس ترین تماشای فوتبال عمرم بازی ایران و استرالیا بود. هرگز در حین دیدن فوتبال اونقدر التهاب نداشتم و فکر نکنم که دیگه تکرار بشه. اون روز شرکت سروش بودم. همه همکارها ــ حتی مدیر خیلی خوبمون آقای کاشانی ــ فوتبال نگاه می کردند. بعد بازی من ناخداگاه دویدم توی خیابون.....نمی دونستم چکار کنم ولی خیلی خوشحال بودم بعد از چند لحظه خیابون شلوغ شد.... من برگشتم توی شرکت که آقای کاشانی گفت بچه ها تصویر بگیرید.... اون موفع هیچ کدوم از تصویربردار ها نبودند... من و آقای حسین شاهی که مدیر واحد تولید تصویری بود دوربین بتاکم را با يه ميكروفون برداشتيم و رفتيم توي خيابون كلي تصوير گرفتيم آقاي شاهي به من گفت مصاحبه بگير. گفتم من؟ گفت آره. گفتم من گزارشگر نيستم كه... گفت زود باش ديگه... خودش دوربين را گرفت من هم با مردم صحبت كردم....كمي گذشت و خيابون راه بندون شد هيچ ماشيني نمي تونست حركت كنه. يه اتوبوس وسط خيابون بود. به آقاي شاهي گفتم بريم بالاي اتوبوس. گفت من نمي تونم تو برو بالا. با حركت آكربات بازي خودم رسوندم روي سقف اتوبوس و دوربين را ازش گرفتم. چشم را گذاشتم پشت ويزر و ضبط رفتم. مردم شاد بودند. همه مي رقصيدند. هركي هر جور بلد بود خودشو تكون مي داد رفص پا  رقص تركي  رقص لري هر چي هر چي هر چي .... دختر ٬ پسر ٬ زن ٬ مرد ٬ جون و پير همه و همه شاد بودند. تا اون لحظه همچين چيزي را نديده بودم.  يه گوشه چندتا كارگر دست هم رو گرفته بودند و لري مي رقصيدند. روبروي پارك ملت چندتا زن ميانسال دورهم چمع شده بودند و مي رقصيدند.  همه مي خواستند يه جوري شاديشون نشون بدن. نمي دونم چرا واقعا نمي دونم چرا همينجوري از چشام اشك مي ميومد... ديگه هوا تاريك شد. اون شب از اون نوار كپي گرفتيم فرستاديم ساختمون پخش...هنوز گاهي وقت به اون راش ها نگاه مي كنم و بغض گلوم رو مي گيره.

يه دوست خيلي خوب دارم  که كشيش است  ولي قبلا كار تصويربرداري مي كرد. برنامه هاي زيادي هم با هم كار كرده بوديم. يه روز يهم زنگ زد و گفت يه برنامه داريم مياي كمك.. گفتم  كارت چيه؟ يه خورده من من كرد و گفت: ببين اينكار  توش پول نيست. گفتم: اي بابا  حالا كارت چي هست؟ گفت يه مراسم داريم توي كليسا... مراسم پنتیکاس...مراسم شکرگزاری و نیایش خداوند است.  گفتم: هستم.

توی این مراسم مردم از خداوند شکرگذاری می کردند و سرود می خوندند. مراسم با واحد سیار پوشش تصویری می شد. یکی دیگه از دوستای تصویربردار ــ فرشاد بشیرزاده ــ هم بود. یکی از دعاها چنان جذاب و منقلب کننده بود که اشکم دراومد....

سالها قبل  ــ فکر کنم حدود سال ۷۵ بود ــ بخاطر انتشار یکصدمین اثر موسیقی سروش مراسمی در سالن همایش های صدا و سیما اجرا شد. که من اون موفق دستیار تهیه برنامه بودم. همه کارهام انجام داده بودم و دیگه کاری نداشتم پس می خواستم بشینم و برنامه را نگاه کنم.

محمد اصفهانی٬ بیژن بیژنی٬ دکتر محمد سریر٬ فخرالدین٬ ذوالفنون٬ و محمد نوری و چند نفر دیگه که الان یادم نیست همه بودند و اجرای موسیقی داشتند. سالن خیلی شلوغ شده بود خیلی ها هم ایستاده بودند من زودتر اومده بودم یه جای خوب پیدا کرده بودم و نشسته بودم مراسم داشت شروع می شد. که دیدم یکی آهسته در گوشم زمزمه کنه محراب یه دقیقه بیا بیرون. پشت سرم را نیگا کردم دیدم آقای حسین شاهی همون مدیر تولید تصویری سروش.  اگه از جام بلند می شدم تا آخر مراسم باید ایستاده برنامه را می دیدم. ولی چاره ای نبود. با آقای حسین شاهی رفتیم. به ته سالن که رسیدم آهسته به من گفت: اون دوربین وسط سالن رو می بینی... یه نگاهی کردم و گفتم: بله.. گفت: فلانی تصویربردارش بود الان زنگ زده حالش بده و نمی تونه بیاد. مراسم هم داره شروع می شه. می ری تصویر بگیری؟؟؟؟ دلم می خواست داد بزنم.....بابا یه بار هم خواستیم مثل آدمیزاد توی یه کنسرت بشینیم و از برنامه لذت ببریم....  یه نگاهی توی چشای حسین کردم دیدم راه نداره .... گفتم باشه....صاف رفتم پشت دوربین...و شروع کردم...مراسم خوبی بود... تا اون موفع آقای محمد نوری را از نزدیک ندیده بودم... استاد نوری شروع کرد به خوندن....عالی بود عالی.....دختر دکتر سریر پیانو می زد و آقای نوری می خوند... تا اینکه به آهنگ ایران رسید..... ای ایران ایران ایران......وقتی استاد نوری ایران ایران می گفت: یه دفعه اشکهام سرازیر شد. ای ایران ایران ایران...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط دایی جان ناپلئون  | 

گاهی دچار تردید می شم. شک و چندگانگی. یه مرض که مثل جذام ذهنم رو می خوره. یه تردید ایدولوژیک. یه چیزی شبیه انشا دوران مدرسه که علم بهتر است یا ثروت؟ یه چیزی مثل تفاوت شغل با حرفه٬ حقیقتش حرفم حدیثه نفس٬ و آخر کلام غم نان....

همه می دونیم شغل فیلمساری پولساز نیست٬ هیچ وقت ـ در ایران ـ کسی از فیلمسازی پولسازی نکرده. آخرش فقط بخور و نمیری که زندگی روزانه ات را تامین کنی. فیلمسازی زمان نداره٬ روز شب به هم دوخته می شن. این کار ساعت شروع نداره - از همون موفق که کوبیده اش خوردی آلوده شدی - هر موقع می تونه باشه از دو سه نصف شب گرفته تا صبح و ظهر و شب. وقتی سر صحنه هستی باید تمام ذهن و وجودت رو در اختیار قرار بدی تا زمانی که آخرین پلان رو می گیری.( همه می دونیم که چه حس خوشایندیه وقتی که کار تموم می شه و به بچه می گی خسته نباشید....همه یه نفس راحت می کشن...) البته وقتی عوامل مشغول جمع کردن ریل و شاریو و پروجیب و نور و دوربین هستند٬ تازه باید بفکر تدوین باشی. وای بحالت اگه زمان پخش و آنتن داشته باشی. خیلی وقت های شده مستقیم از سر صحنه پای میز مونتاژ نشستم و تا کار تموم نشده استراحت نداشتم. حالا همه این کارها را کردی٬ تازه باید منتظر اشکال پخش و نظرات کارفرما و ارزیاب پخش باشی. خلاصه تا این برنامه روی آنتن نره و یا کارفرما تایید نکنه یه لحظه آرامش نداری....

این همه تموم شد....فکر می کنی....تموم شده ....تازه اولشه....کار را با رضایت طرف تحویل دادی ولی باید شیش ماه دنبال پولت بدوی... من بدو آهو بدو...یه روز قیف هست قیر نیست٬ یه روز قیر هست قیف نیست. یه روز امور مالی نیست مدیر هست. یه روز مدیر مربوطه هست مسئول صندوق نیست...والخ...و هکذا...از این بخش آخرش متنفرم.

همینه که اولش گفتم دچار تردید می شم٬ تردید بین شغل و حرفه. من این حرفه رو خیلی خیلی دوست دارم  اما زمانی که جنبه های شغلی آن مطرح می شه خوشایندم نیست.... دوست ندارم برای دستمزدم  یا هزینه تولید برنامه و یا قرارداد به کسی زنگ بزنم. اونم بگه چشم و تا یکی دو ماه دیگه که بهش زنگ نزنی هیچ خبری ازش نباشه...گاهی اوقات هم که با سازمان صدا و سیما طرفی دیگه بدتر.... یه بار یه کار مناسبتی برای سازمان انجام دادم٬ ماه رمضون بود. دقیقا ماه رمضون سال بعد نصف پولم رو دادند و بقیه اش ......

می دونید گاهی اوقات فکر می کنم منم آدمم. بخدا هر چقدر که کارت هم خوب باشه٬ هر چقدر نابغه باشی که من نیستم. بالاخره انسانی...خانواده ای داری که باید بهشون برسی..  اینجاست که دوباره دچار تردید می شم.... بگذریم خیلی نق زدم و غرولند کردم....خودم خیلی بدم میاد...

می دونید شاید بقدر لازم عاشق نباشم. شایدم دچار روزمرگی شدم. ...شاید...

توچکار می کنی همکار عزیز؟

با فیلمسازی می خوای دنیا رو عوض کنی؟ یا اینکه فیلمهات مثل بچه هات می مونن؟ شایدم دغدغه های داری که فکر می کنی با فیلمسازی می تونی فریادشون بزنی؟...

ما کجای دنیا هستیم؟

البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریا نقل کنم دلم می خواست بگویم( یکی بود یکی نبود روز روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو سیاره زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پی دوست همزبونی می گشت...) آن های که مفهوم زندگی حقیقی را درک کرده اند واقیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می کنند.

پاراگراف آخر متعلق بود به: آنتوان دو سن تگزوپه ری. شاهزاده کوچولو. ترجمه احمد شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط دایی جان ناپلئون  | 

تبلیغات تلویزیونی یکی از مهمترین شیوه های تبلیغ برای هر نوع کالا و یا خدمات محسوب می شود. و در این شرکت های خودرو سازی یکی از مهمترین و قویترین اسپانسرهای این موضوع محسوب می شوند. در ضمن یکی از زیباترین تیزرهای تبلیغاتی مربوط به خودرو می باشد مطمئنم که شما تا به حال نمونه های زیادی از این فیلم ها را در شبکه های تلویریونی و ماهواره ای (البته یواشکی) دیده اید. من خودم دررابطه با تبلیغ یک خودرو میهنی درگیر بوده ام. اما پنجشنبه گذشته ۱۰/۳/۸۶ در حال گذر از میدون هفت تیر شاهد یکی از از این تبلیغات بودم. فکر می کنم بی نظیر بود. شما در هیچ تبلیغ خودروی حتی بنز بی ام و تویوتا  فورد و یا نیسان همچنین تبلیغی ندیده اید. و اینکه می گویند ایرانی ها از استعداد  بالایی دارند کاملا صحیح درست است آیا تا بحال دیده اید بنز بیاید مثل ایرانی ها تبلغ کند. به عکس پایین نگاهی بکنید. از مغز هیچ اروپایی و امریکایی و هیچ بنی بشری بجز ایرانی نمیتواند گذر کند که الوار بنایی را با پژو ۲۰۶ اینجوری حمل کند. و پلیس هم در حال دادن کارت صد آفرین به صاحب خودرو می باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط دایی جان ناپلئون  |