X
تبلیغات
دایی جان ناپلئون

دایی جان ناپلئون

من یکروز گرم تابستان دقیقا یک سیزده مرداد حدود ساعت سه و ربع کم بعد از ظهر عاشق شدم

خانه دایی جان ناپلئون در معرض تخریب

خانه‌ی «اتحادیه» معروف به «دایی جان ناپلئون» در خیابان لاله‌زار از فهرست آثار ملی خارج شده‌اند و احتمال تخریب آن‌ها وجود دارد. به گزارش ایسنا؛ در این‌باره، معاون میراث فرهنگی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری گفت:‌ با حكم دیوان عدالت اداری، سه بنای تاریخی خانه‌ی پدری پروین اعتصامی و خانه‌ی «اتحادیه» در تهران و «سرای میخ‌چی» در شهر رشت از فهرست آثار ملی خارج شدند. خانه‌ی پدری پروین اعتصامی مسعود علویان‌صدر ادامه داد:‌ چند روز پیش، حكم خروج این سه بنای تاریخی به‌دست من رسید. براساس این حكم، این سه اثر به‌شكل قطعی از فهرست آثار ملی خارج شده‌اند. او با اشاره به این‌كه دلیل روند روبه رشد خروج آثار تاریخی از فهرست آثار ملی را باید از دیوان عدالت اداری پرسید، بیان كرد:‌ ما مراتب را به كمیسیون فرهنگی مجلس و هیأت دولت انتقال داده‌ایم. همچنین در این زمینه، لایحه‌ای را تنظیم كرده‌ایم كه اكنون در كمیسیون حقوقی دولت برای تقدیم به مجلس در حال بررسی است و مراحل قانونی آن پیگیری می‌شود. وی اظهار كرد: من تعجب می‌كنم، به جای این‌كه این مشكل از سوی همه‌ی دستگاه‌ها به‌عنوان یك ضرورت ملی محسوب شود و همه دست‌به‌دست هم دهند تا این مشكل ملی را برطرف كنند، متأسفانه احساس می‌كنم، برخی از این قضیه به‌عنوان یك فرصت برای تخریب آثار فرهنگی و تاریخی استفاده می‌كنند. خانه‌ی اتحادیه علویان‌صدر تنها راه برای برطرف كردن این مشكل را اعلام اصلاحیه‌ای از سوی مجلس در قوانین موجود در این زمینه دانست و گفت: قانونی كه در این زمینه داریم، پس از آن استفساریه آمده و قانون در عمل، مقدم بر آن استفساریه مؤخر است. قاعدتا باید ملاك عمل قانون جدید باشد، این‌كه آن‌ها (دیوان عدالت اداری) استفساریه را ملاك می‌گیرند، نمی‌دانم به چه استنادی است. او ادامه داد: آنچه من از وظیفه‌ی میراث فرهنگی می‌دانم، ثبت آثار تاریخی و حفاظت از آن است، هیچ ضابطه‌ای برای خروج آثار در اساسنامه‌ی میراث فرهنگی مندرج نشده، ولی اجرای حكمی كه در دیوان عدالت اداری صادر می‌شود، یك قانون و لازم‌الاجراست، میراث فرهنگی نیز توان استقامت در ارتباط با بحث آرای دیوان را ندارد. وی تأكید كرد: شاید خواست و اراده‌ی ملی بتواند جلوی این قضیه بایستد و این تهدید مهم را از آثار تاریخی رفع كند. علویان‌صدر با اشاره به پیگیری‌های بخش حقوقی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، اضافه كرد:‌ این سازمان در این زمینه، پیگیری‌های كامل و لازم را انجام داده، حتا در شورای نگهبان به‌صورت مكتوب پیگیری شده و در مجلس و دولت نیز این پیگیری‌ها در حال انجام است؛ ولی متأسفانه هنوز پاسخی نگرفته‌ایم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 18:21  توسط دایی جان ناپلئون  | 

نوشتن یا ننوشتن مسئله این است

نمی دونم چرا دیگه نمی تونم بنویسم..نمی دونم چرا طلسم شدم...نمی دونم چرا نوشتن مثل زهرمار خوردن شده برام....

اما یه روز خوب میاد ....یه روز که می تونم بنویسم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 20:16  توسط دایی جان ناپلئون  | 

محمد نوری ایران ایران ایران

سالها قبل  ــ فکر کنم حدود سال ۷۵ بود ــ بخاطر انتشار یکصدمین اثر موسیقی سروش مراسمی در سالن همایش های صدا و سیما اجرا شد. که من اون موفق دستیار تهیه برنامه بودم. همه کارهام انجام داده بودم و دیگه کاری نداشتم پس می خواستم بشینم و برنامه را نگاه کنم.

محمد اصفهانی٬ بیژن بیژنی٬ دکتر محمد سریر٬ فخرالدین٬ ذوالفنون٬ و محمد نوری و چند نفر دیگه که الان یادم نیست همه بودند و اجرای موسیقی داشتند. سالن خیلی شلوغ شده بود خیلی ها هم ایستاده بودند من زودتر اومده بودم یه جای خوب پیدا کرده بودم و نشسته بودم مراسم داشت شروع می شد. که دیدم یکی آهسته در گوشم زمزمه کنه محراب یه دقیقه بیا بیرون. پشت سرم را نیگا کردم دیدم مدیر تولید تصویری سروشه.  اگه از جام بلند می شدم تا آخر مراسم باید ایستاده برنامه را می دیدم. ولی چاره ای نبود.  به ته سالن که رسیدم آهسته به من گفت: اون دوربین وسط سالن رو می بینی... یه نگاهی کردم و گفتم: بله.. گفت: فلانی تصویربردارش بود الان زنگ زده حالش بده و نمی تونه بیاد. مراسم هم داره شروع می شه. می ری تصویر بگیری؟؟؟؟ دلم می خواست داد بزنم.....بابا یه بار هم خواستیم مثل آدمیزاد توی یه کنسرت بشینیم و از برنامه لذت ببریم....  یه نگاهی توی چشاشش ن کردم دیدم راه نداره .... گفتم باشه....صاف رفتم پشت دوربین...و شروع کردم...مراسم خوبی بود... تا اون موفع آقای محمد نوری را از نزدیک ندیده بودم... استاد نوری شروع کرد به خوندن....عالی بود عالی.....دختر دکتر سریر پیانو می زد و آقای نوری می خوند... تا اینکه به آهنگ ایران رسید..... ای ایران ایران ایران......وقتی استاد نوری ایران ایران می گفت: یه دفعه اشکهام سرازیر شد. ای ایران ایران ایران...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 13:12  توسط دایی جان ناپلئون  | 

خواب دیدم چیکار کنم خوابو نمی شه که ندید

 

خواب دیدم بازم داریم شهرو چراغون می کنیم

چراغ خونمونو نذر خیابون می کنیم

روی این سقف سیا کاغذ آبی می کشیم

آسمونو پر خورشیدای الوون می کنیم

خواب دیدم چیکار کنم خوابو نمی شه که ندید

خواب دیدم ما هم داریم کاری کارسون می کنیم

توی خواب خیلی چیزا رو می شه دید حیفه که ما

این همه دیدنی رو از دیده پنهون می کنیم

خواب دیدم به هم می گیم فتح طلسما با ماهاس

یه روز این دیو غمو از سینه بیرون می کنیم

قلعه سنگبارونم اگر که سنگرش باشه

امیر ارسلام می شیم قلعه رو داغون می کنیم

هفتا خوان چیزی که نیس بیشتر ازینم که باشه

ما همون کاری که کرد رستم دستون می کنیم

حالا که این کلکا خنجر و از پشت می زنن

ما چرا پشتمونو به تیغ برون می کنیم

آخ چقدر خوابا خوبن کاشکی بازم خواب می دیدم

می دیدم کلید داریم تو قفل زندون می کنیم

اثر :محمد علی بهمنی

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:36  توسط دایی جان ناپلئون  | 

صلوات برفست

فکر کنم همه شما تا بحال چندتایی از مستند های بی بی سی را دیده باشید. فوق العاده هستند...مستند های با موضوع طبیعت و حیات وحش  و افریقا... و یا کهکشانها...از معروف تربن مستند های بی بی سی می باشند.

چند وقت قبل مستندی با عنوان خیام نابغه پرسشگر از شبکه بی بی سی  فارسی پخش شد. این فیلم مربوط به خیام و تاثیر او بر علم ریاضی و نجوم و همچنین ادبیات جهان بود..در این فیلم به آقای فیتز جرالد مترجم اشعار خیام به انگلیسی هم اشاره شده بود.

یک نکته جالبی هم در فیلم بود. در مراسمی که مزار خیام در نیشابور برگزار شده بود از مجسمه فیتز جرالد پرده برداری شد... تا اینجای کار هم همه چیز عالی و خوب بود اما در لحظه ای که از مجسمه این ادیب بریتانیایی پرده برداری شد اطرافیان ناخودگاه و دستجمعی صلوات فرستادند و من نفهمیدم چرا این جماعت ایرانی چرا اینکار را کردند؟؟؟

نظر شما چیه؟؟؟

آیا برای خم های خیام صلوات فرستاند؟ آیا برای سلامتی آقای فیتز جرالد صلوات فرستادند؟ آیا برای  مجسمه ساز صلوات فرستاند؟؟؟

نه...  واسه چی صلوات فرستاند؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 15:17  توسط دایی جان ناپلئون  | 

ما دوباره...

 

روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد 

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت . 

روزی که کمترین سرود  

                          بوسه است 

و هر انسان 

برای هر انسان 

برادری ست . 

...

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است 

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم ... 

...... 

استاد احمد شاملو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:14  توسط دایی جان ناپلئون  | 

نیمه های گمشده

بدون شرح

اردبیل  -  کارخانه نساجی - ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 8:41  توسط دایی جان ناپلئون  | 

رقص آرام SLOW DANCE (زندگی که یک مسابقه دو نیست)

 امروز یک ایمیل بسیار  زیبا داشتم که  این شعر بود. با توجه به نزدیکی سال نو و مفهوم زمان و تغییر سال خواستم  شما هم بخونید. البته این شعر بیشتر از هرچیز منو یاد شعر موسیقی تایم اثر پینک فلوید انداخت که  بایرام  درباره اش مطلبی نوشته بود


 رقص آرام   SLOW DANCE


  آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید   Have you ever watched kids 

 در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟   On a merry-go-round?

 و یا به صدای باران گوش فرا داده اید،   Or listened to the rain 

 آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟  Slapping on the ground? 


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 9:40  توسط دایی جان ناپلئون  | 

سرنوشت برای هند slumdog millionaire

 وقتی فیلم میلیونر زاغه نشین را می دیدم یاد روزهای افتادم که در  دایره المعارف هنر اسلامی محقق بودم  آنجا و وقتی بحث از ریشه های نمایش و تاریخ فلسفه هند می شد حرف ها همیشه به اعتقاد ایدئولوژی هندو که جهان را یک پرده نمایش می دانست ختم می شد.

 بنظر من صاحبان قدرت و ثروت به مردم هند القا می کنند  که سرنوشت این است....این که تو فقیری.. این که تو باید بپذیری همین که هستی... مفهوم فیلم میلیونر زاغه نشین نیز در چالش این معنا است..

اما درباره خود فیلم باید گفت که بسیار دقیق و زیباست. حرکت های دوربین حساب شده است. تدوین بسیار عالی و زیرکانه است و بازی گرفتن کارگردان عالی است.

پیشنهاد می کنم حتما فیلم را ببیند.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 17:4  توسط دایی جان ناپلئون  | 

تلفن در ایران

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:54  توسط دایی جان ناپلئون  | 

محسن مخملباف

 جشنواره سوردل سور اسپانيا در سال جاري مروري بر آثار محسن مخملباف را برگزار و كتابي را به زبان اسپانيايي درباره او منتشر مي كند. از او خواسته اند براي اين كتاب يادداشتي بنويسد. اين يادداشت اوست. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:16  توسط دایی جان ناپلئون  | 

چهره های ماندگار

 ماه پیش دوستی جهت همکاری با ستاد چهرهای ماندگار از من دعوت کرد. قرار شد من چند تا کلیپ بسازم و همایش های پنجم و ششم را خلاصه کنم تا تکثیر و توزیع شود... (توضیح اینکه هر سال همایش سال گذشته را خلاصه می کنند و در مراسم بعدی به شرکت کنندگان هدیه می کنند) اینکه سر  کلیپ های من چه بلای آمد کاری ندارم... و فقط باید گفت کاملا به سبک ایرانی پخش شد.... اما وقتی مشغول خلاصه کردن همایش های سالهای قبل بودم خیلی لذت بردم از اینکه از بزرگان فرهنگ و علم و هنر در زمان زنده بودنشان تجلیل می شود.  یکی از سخنرانان همایش پنجم هوشنگ مرادی کرمانی بود. و طبق معمول یک قصه زیبا را بعنوان متن سخنرانی خواند. که همان متن را برایتان نوشته ام.

 11kjk.jpg

 من اینجا کارتی بر سینه دارم که روی آن نوشته شده قصه نویس کودکان. دوست پزشکی دارم که متخصص کودکان است. می گفت خاله ای دارم که هر وقت مرا می بیند، می گوید: می خواستی تنبلی نکنی چند سال بیشتر درس بخوانی تا بتوانی آدم بزرگها و از جمله مرا معالجه کنی. از شوخی گذشته و شوخی نیست که این سالها قصه نویس کودکان سری توی سرها درآورده و یه عضویت فرهنگستان ربان و ادبیات فارسی درآمده، و چهره ماندگار هم شد. باور ندارم که بافته جدابافته ای هستم در مقابسه با همکارانم. اما باور کردم کسانی هستند که مانند خاله آن پزشک فکر نمی کنند. و می دانند ادبیات کودکان و نوجوانان در کارکرد رسانه ها می تواند پابه پای آموزش رسمی و مدرسه ای کشور در تربیت ذوق و سلیقه کردار و گفتار بچه های ایران _ که ماشالله کم هم نیستند _ تاثیر مهمی داشته باشد. بچه های که آینده این سرزمین در دست آنهاست. ما دست اندرکاران ادبیات نمایش مطبوعات و سینما کودکان و نوجوانان همراه بچه های این کشور سپاسگذار کسانی هستیم که به ما و کارمان اهمیت می دهند.

در زمان قدیم مرد نقاشی بود به اسم آذین .آذین نقاش باشی دربان سلطان بود .عکس های سلطان را در رخت ها و حالت های جور واجور می کشید . منظره های زیبا از دشت ها و کوه و آبشارها و جنگل ها و پرندگان و گربه می کشید و دل سلطان را شاد می کرد.سلطان هم با دادن صله های پر و پیمان دل نقاش باشی را شاد می کرد . این بود تا اینکه سلطان را سفری پیش آمد و آذین فراغتی یافت و با خود گفت: دلم برای روستایم تنگ شده چه خوبست که سری به زادگاهم بزنم و مادر و خویشاوندانم را ببینم. نقاش باشی بعد از سالها به روستایش رفت مادرش و مردم روستا و حال و کار آنها رادید و با کلی نقاشی به دربار بازگشت. نقاشی هایش را به در و دیوار کارگاهش آویخت. سلطان که از سفر  امد نقاشی ها را دید. دیوار ها و چینه های خراب و فرو ریخته .خا نه های نیمه گلی ویران، کوچه های غم زده ،حیوان های لاغر و پوست به استخوان ،درخت ها و مزرعه های تشنه و پژمرده ،مردمان غمگین و مریض احوال با رخت های پاره پوره. سلطان را بگو کاردش می زدی خونش در نمی آمد از بس عصبانی و ناراحت شد .روکرد به نقاش و گفت: اینجا کجاست؟ آذین تعظیمی کرد وگفت: روستای من ،زادگاه من که در سرزمین شماست.نقاش دیگری که آذین را دوست نداشت هیزمی به تنور خشم سلطان انداخت و گفت:در سرزمین پهناور شما چنین روستایی نیست و نقاش باشی خواسته است وجود مبارک شما را بیازارددشمنان شما را شاد کند. سلطان رو کرد به آذین و گفت: ما خودمان می رویم و از نزدیک این روستا را می بینیم اگر دروغ گفته باشی وای به حالت . سر از تنت جدا خواهم کرد. بی هیچ ترحمی. آذین قبول کرد و زمین اطاعت بوسید .وزیر گفت: قبله عالم شما تازه از سفر آمده اید و خسته اید اجازه دهید 2 ماه دیگر آن روستا به خود مبارک روشن شود. آری 2 ماه دیگر سلطان به اتفاق آذین و درباریان به آن روستا رفتند.سلطان روستایی دید آباد و سرسبز ،پرآب با مردمانی شاد و شنگول، درخت های نو ، خانه هایی نو ساخته ،قناتی لای روبی شده ،مزرعه ها و باغهای شاداب . دخترکان زیبا با پیراهن های گلی منگولی سرود خواندند، جوانهای آبادی کشتی گرفتند، زنها صنایع دستی شان را نشان دادند، سلطان محصولات روستا را دید.گردو ها اندازه انار ،انارها قد هندوانه و کدو تنبل ها قد گنبد حمام. شاعر روستا در وصف سلطان شعر بلند بالاییی را خواند، کمانچه و سرنا زدند. روستاییان و کدخدا به جان سلطان  و عنایت او دعای فراوانی کردند. سلطان را خوش آمد رو کرد به آذین که حال ما با تو چه کنیم ؟ آذین با تعجب و خوشحالی گفت: من آماده ام دیگر آرزویی ندارم  فرمان بده . نقاش را برای کشتن می بردند مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: آذین آمدند و همه جیز را درست کردند، روستای ما با هنر تو دیده شد .مهرت بر دل ها و نامت بر زبان ها ی این مردم خواهد ماند. تو از مایی نمی میری. خدا تو را دوست دارد من هم مادر خوشبختی هستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 13:0  توسط دایی جان ناپلئون  | 

دسته چک ایران

توی کشوری که اساس زندگی آن نفت باشه و تو هم از دار و دسته فیلمساز ها باشی ممکن نیست بوی گاز ترش و نفت تورو نگرفته باشه و از فلر پالایشگاه بالا نرفته باشی.
یه ماه پیش بود از شرکت سروش گفتند این جماعت نفت چی می خواهند تیزر بسازند. گفتم که هستم. اما یکی دیگه کارگردان و مجری طرح کنید، من تهیه کننده هستم. گفتم: حسین شاهی گارگردان باشه من خودم حواسم به همه چیز هست.
دوشنبه چهارم شهریور بود که همراه حسین شاهی و یوسف دانش صدیق پریدیم بسمت عسلویه. پرواز با نیم ساعت تاخیر بود که البته در کشور گل و بلبل ما عادی ترین مسئله است نماینده شرکت نفت و گاز پارس هم بود و دو گروه فیلمساز دیگه. ساعت ده و نیم رسیدیم عسلویه.
عسلویه در اصل دسته چک ایران است محل خرج و درآمد این ولایت. نفت و گاز را از زیر دریا درمی آورند و توی این لوله ها می کنند و تقدیم می کنند به اجنبی ها...  بخاطر یک مشت دلار....بگذریم.


         
قبلا هم دو بار به عسلویه رفته بودم، یکبار بخاطر کارشناسی صدا و تصویر سالن همایش منطقه ویژه عسلویه و یکبار هم یک فیلم مستند بود برای پالایشگاه شهر لامرد که در بازگشت از عسلویه به تهران آمدیم و چه زیباست این جاده لامرد تا عسلویه. و حالا هم بخاطر شرکت نفت و گاز پارس.
روز اول تا رسیدیم عسلویه آمدند فرودگاه سراغمان. و تا آمدیم هتل و وسایل را پیاده کردیم ظهر شد. ناهار خوردیم و رفتم فرودگاه تا با هلی کوپتر پرواز کنیم و پلان های هلی شات را بگیریم. که نوبت به ما نرسید و از ما چهار گروه فقط یک گروه توانست پرواز کند. و ما به پالایشگاه رفتیم و سر دوربین را گرفتیم طرف این لوله های گاز... هوا تاریک شد و برگشتیم هتل، خسته بودیم که گفتند اینجا استخر هست و ما هم لخت شدیم دویدیم و پریدیم توی آب.
البته خدا پدر و مادر عیال را بیامرزد که که یک مایو به همراه لباس هایم گذاشته بود و این انگیزه شد که تا توانستیم در استخر شیرجه زدیم و از دایو پریدیم. آخرین باری که دایو زده بودیم پنجم ابتدایی بودم (سال 62 – یست و هفت سال قبل) بعد از آن در تهران  هیچ استخری عمومی ندیدم که دایو داشته باشد. توی این ولایت تا روی نفت خوابیده باشی باید فقط خواب بمانی و اگر بیدا باشی دمر می خوابانندت... والخ...
نمی دونم چرا همه چیز به این نفت ختم می شود. بگذریم.
روز بعد و بعدتر هم به همین منوال گذشت. در دوشیفت صبح و بعد از ظهر سعی کردیم هرچی لوله و فلر گاز است در قاب دوربینمان بچپانیم تا بوق به دست بگیریم که آی مردم بیاید ببیند که حکومت چه کرده است. فازهای 6 و7و8 عسلویه تا یکی دو ماه دیگه افتتاح می شود...
در عسلویه سعی می کنند امکانات رفاهی و ورزشی خوبی برای کارکنان فراهم کنند، تغذیه مناسب است چراکه شکم این جماعت اجنبی باید سیر شود به نان نفت ما.
در این سایت تا دلت بخواهد پیمانکار هندی بود و کره ای. ببین بدبختی کجاست صاحبان علم نفت کسانی هستند که خود نفت ندارند و ما که الان در سال یک صد سالگی نفت هستیم به گدایی اجنبی هندی و کره ای نشسته ایم که بیاید برایمان پالایشگاه بسازد. ما که  بزرگترین انباردار نفت هستیم (روی کلمه انباردار تاکید می کنم) عمله و اکره  اجنبی کره ای هستیم که او به امریکا وصل است و هندی که مستعمره انگلیس. و اگر ما روزی حودمان نوکر امریکا و انگلیس بودیم حالا نوکر نوکر انگلیس و امریکا هستیم و ببین تا کجا پیشرفت کرده ایم.
نکته دیگر اینکه من در عسلویه هیچ دانشگاهی ندیدم... هیچ هیچ... نه دانشگاه دولتی، نه دانشگاه آزاد، نه علمی کاربردی، نه پیام نور، نه شبانه و نه هیچ مرکز آموزشی علمی درباره نفت...
این میلیاردها میلیارد هزینه ای که برای اجنبی ها می کنند آیا بفکر هستند که کمی علم و تکنولوژی از آنها بگیرند و به جوان ایرانی بدهند؟؟؟ و یا قرار است تا ابد استثمار آنها باقی بمانیم؟؟؟
چند احتمال وجود دارد...
اول آنکه نمی خواهیم یاد بگیریم و فقط مصرف کننده و احمق باقی بمانیم. دوم آنکه استعمارگر پیر و گاوباز امریکایی نمیگذارند که دانشگاهی در عسلویه باشد. و سوم آنکه قریب به یقین است هر دو احتمال با هم هستند که نمی گذراند فکر کنیم و ما هم نمی خواهیم.
نمی خواهیم فکر کنیم، نمی خواهیم فکر کنیم

عسلویه


آنجا از کسی پرسیدم که چند نفر زن در این پالایشگاه کار می کنند؟ که گفت در زمان وزیر قبلی حدود سی زن مهندس آوردند اینجا اما چند مشکل اساسی وجود داشت، اول اینکه در پالایشگاه کار کردن نیاز به پوشیدن لباس فرم است تا وقتی در بین لوله ها راه می روی لباست به سیم ها و میخ ها گیر نکند اما وقتی زنان در اینجا مجبورند چادر بپوشند و یا حداقا مانتو به تن کنند نمی توانند از تاورها بالا بروند و در پالایشگاه کار کنند. و نکته مهمتر اینکه اگر زنی بخواهد به هر کجای پالایشگاه برود یک نفر حراستی باید همراهش باشد تا مواظبش باشد که خدای نکرده بلای سرش نیاید...تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل... ببین آن امریکایی به چه فکر می کند و ما به چه می کنیم ببین اون به آقای جهان می اندیشد و ما اندر خم چه هستیم؟
نمی دانم می شود صنایع نفت و گاز و پتروشیمی را با صنایع خورویی قیاس کرد یا نه اما یک نکته مهم وجود دارد و اینکه در صنایع خورویی ما کپی بردار بسیار بد از صنایع چینی و فرانسوی هستیم اما در صنایع نفت حتی کپی بردار بد  هم نیستیم. یعنی هیچ نیستیم. یعنی توان ساخت کوچکترین شئی پالایشگاهی هم نیستیم حتی لامپ های مهتابی پالایشگاه هم امریکایی است و تو می توانی انگ Made in USA  را در سانتی متر سانتی متر پالایشگاه را ببینی.
تو در هر کجای این پالایشگاه قدم بزنی مارکی از کشورهای اجنبی ببینی اما دریغ از یک آرم دانشگاه فنی مهندسی ایرانی...
خوب معلوم است وقتی نخبگان و دانشجویان برتر المپیادی را دانشگاههای هاروارد و کمبریج قر می زنند و پسرخاله ها، آقازاده ها و چغندرها می شوند گوشت آبگوشت همین است که می بینی...
و در کنار پالایشگاه عرب های همسایه سرمایه گذاری کرده اند و هتل سازی می کنند این داغ دیگر جگرت را می سوزاند که عرب می آید و سایل راحتی ترا می خواهد فراهم کند. که تو آسوده باش ما خودمان می دانیم چه کنیم. عینهو فحش خوار مادر ...
و بد تر از این فحش ها مغازه های حقیر و کوچک شهر عسلویه است که شکلات و آدامس و نسکافه های درپیتی اجنبی را می فروشند و کارکنان و مهندسان به سوغات برای خانواده خود به تهران و شیراز و اصفهان می برند و توببین گه چه چیز کشتی کشتی نفت و گاز صادر می کنیم و چه چیز بسته بسته وارد می کنیم؟؟؟
بگذریم از قصه مکرر نانوشته که قصه حسین کرد شبستری است.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 21:20  توسط دایی جان ناپلئون  | 

نامگذاری در ایران

ما ایرانی ها در نامگذاری منحصر بفرد هستیم. حتی در برخی از شهرها و روستاها هنوز مراسم نامگذاری کودکان رایج است. این مثال که طرف لاغر و مردنی ولی اسمش چنگیزه، یا طرف کچله بهش میگن زلفعلی را همه شنیدیم... یا اینکه جکهای زیادی با تاکید بر اسامی خیابون های شنیدید.

یادمه یکی از دوستانم می گفت توی محلشون اسم یه خانم صدتومانی بوده...منظور از صد تومانی همون گل صد تومانی است (اگر دبیرستان تجربی خونده باشید می دونید چی میگم) خلاصه اینکه یه نگاهی به اسم های اطرافتون بکنید خودتون نمونه های بهتری پیدا می کنید.

مثلا: کله پاچه ابن سینا.

آرایشگاه فردوسی.

مکانیکی زیبا.

کبابی اسلامی.

قصابی حافظ. 

آژانش حضرت مهدی (ع)

گرمابه امام زمان.

 

  

 

 

 

و بعد از انقلاب در ایران برای اینکه به همه چیز وجه مذهبی داده بشه اسامی امامان و پیامبران و مقدسین و  شهدا را روی خیابون ها گذاشتند.

کاخ شد فلسطین

جردن شد آفریقا

آریا شهر شد صادقیه

گیشا شد نصر

پهلوی شد ولیعصر

میدان فوزیه شد میدان امام حسین

میدان تجریش شد میدان قدس

خیابان تخت جمشید شد طالقانی

حیابان تخت طاوس شد مطهری

عباس آباد شد بهشتی

توپخانه شد امام خمینی

میدان ژاله شد هفده شهریور و....

چند وقت پیش در مسیرم به توپخانه به بن بست ایران رسیدم بنظر شما بن بست ایران کجاست؟؟؟

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:6  توسط دایی جان ناپلئون  | 

خواجه هرکول بن سلوکیان

  

جاي همه شما دوستان خالي، امسال عيد مسافرت به همراه مسافر قاچاق کشتی نوح رفته بودیم استان کرمانشاه و خوزستان.
يکي از جاهاي ديدني کرمانشاه، بيستون است که در آنجا فرهاد به عشق شيرين کوه را صاف و صوف کرده بود يک جوي در دل کوه کنده بود تا در آن شير و عسل به قصر شيرين برساند. (قابل توجه عشاق امروزي تا طرف از تون يه گردنبند چند ميليوني مي خواهد سريع مي پيچونيد و بيخيال مي شيد) خلاصه جونم براتون بگه که اونجا آقاي هرکول را ديديم که  لخت و عور روي تخته سنگي لم داده  بود يک جام شراب در دست داشت ( ببخشيد  به سبک صداو سيمايي: آب پرتقال يا چاي ) در توضيحاتي که يک خانم راهنما مي داد سر اين آقاي محترم قبلا دزده شده بود و اين کله کنوني بازسازي شده است.
اما نکته که جالب بود اين است که -  ببخشيد ببخشيد روم به ديوار- مردانگي اين آقا هم کنده شده بود اما چيزي جهت آن قسمت محترم و مهم بازسازي نشده بود حال احتمالات مربوط به موضوع را بررسي مي کنيم:
1- احتمالا فرهاد در زمان کوه کني به دنبال ابزار محکمي مي گشته که چيزي محکم تر از اين آلت پيدا نکرده و از آن استفاده مي کرده.
2- خسرو با مشاهد اين عضو مهم غيرتي شده دستور داده آن را بکنند.
3 - شيرين باديدن اين منظره دچار چالش عشقي شده و مثلث عشقي خسرو و فرهاد و هرکول به وجود آمده است..
۴- احتمالا هرکول در زمان بچگي مسلمان نشده بوده ( يعني عضو محترم ختنه نگرديده بود است) و در زمان حمله اعراب به ايران آنان قصد داشته اند هرکول را مسلمان کنند ولي کمي زياده روي کرده اند و چاقو را تابيخ قضيه گذاشته اند.

۵- کار کار آقا محمد خان قاجار بوده است.

۶- طي يک عقيده در فرهنگ مردم ايران، زنان نازا از اين مجسه استفاده کرده اند.

۷- مسئولين مرمت اثار باستاني متوجه شده اند که نمي شود با عضو مهم آقاي هرکول شوخي کنند.
۸- خودتان هر چه مي خواهيد نتيجه گيري کنيد.

 


توضیح بدون شوخی:

در اين اثر هرکول پر آوازه ترين قهرمان يونان باستان به صورت برهنه با مو و ريشي مجعد بر پوست شيري در حال استراحت است. در پشت سر وي کتيبه اي و نقش هايي حجاري شده است. اين نقش شامل درخت زيتوني است که به شاخه هاي آن تيردان و کمانداني آويزان است. در کنار درخت، گرز مخروطي شکل گره داري ديده مي شود، در پشت سر هرکول کتيبه اي در هفت سطر به خط يوناني و بر لوحي سنتوري به شکل معابد يوناني به اين شرح وجود دارد: به سال 164ماه پانه موي هرکول فاتح درخشان به وسيله هياکنيتوس پسر پانيتاخوس به سبب نجات کل آمن فرمانده کل اين مراسم برپا شد. اين اثر در سال 148 قبا از ميلاد زمان اوج درگيري اشکانيان به رهبري مهرداد اول و سلوکيان به رهبري ديميتريوس اول ايجاد شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:17  توسط دایی جان ناپلئون  | 

سفرنامه حج

از سخنان بايزيد بسطامي:
گفت! مدتي گردخانه طواف كرديم، چون به حق رسيدم خانه را ديدم كه گرد من طواف مي‌كرد.

و گفت: حاجيان به قالب گرد كعبه طواف كنند، بقا خواهند و اهل محبت به قلوب گردند گردش عرش و لقا خواهند از حسن روي يوسف دستان بريده باشد و ز روي و لي ما سرها بريده بيني 

ديدم كه تنها «خسي» است و به «ميقات» آمده است و نه  «كسي» و به «ميعاد»ي. و ديدم كه «وقت» ابديت است، يعني اقيانوس زمان. و «ميقات» در هر لحظه‌اي. و هر جا. و تنها با خويش. چرا كه «ميعاد» جاي ديدار توست با ديگري. اما «ميقات» زمان همان ديدار است و تنها با «خويشتن».
 

13/3/1382 فرودگاه مهرآباد ساعت چهار بعدازظهر
 سفر و بازهم سفرو اين سفر متفاوت، كه سفري است در عرض جغرافيايي و طول احساس قلبي مقصد مدينه و مكه.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:24  توسط دایی جان ناپلئون  | 

رودبار

5/4/1369
كاشكي‌ من‌ هم‌ يه‌ مرغ‌ بودم‌ اين‌ حرف‌ يك‌ دختربچه‌ زلزله‌ زده‌ رودباري‌ بود.
ساعت‌ 30 دقيقه‌ صبح‌ روز پنجشنبه‌ گذشته31/3/ 1369 زلزله‌ به‌ قدرت‌ هفت‌ و سه‌ دهم‌ريسشتر قسمت‌ شمال‌ غربي‌ ايران‌ را تكان‌ داد كه‌ بيشترين‌ خرابي‌ در شهر رودبار و منجيل‌بود.

برای مطالعه ادامه مطلب را کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 11:8  توسط دایی جان ناپلئون  | 

سفرنامه شامات

زندگی منو چند تا چیز کوچولو و محدود میسازه و من به اینها  زنده هستم  و عاشقشونم 

۱- سفر  ۲- تحصیل  ۳- نوشتن (ازنوع مکتوب و فیلم و یا عکس)  ۴- خانواده  ۵- دوست داشتن

(نکته  اینها هیچ کدوم به هیچ کدوم اولویت نداره)

با این چیزا زندگی می کنم و احساس پویایی می کنم. وقتی در سفر هستم و یا می نویسم (از نوع مکتوب، فیلم ویا عکس) وقتی با خانواده و دوستای خوبم هستم حس می کنم خون توی رگهام حرکت می کنند. احساس می کنم ذهنم کار می کنه.بگذریم...

توی این پست می خوام یکی از سفر نامه هام بگذارم. سفر به سوریه در سال ۱۳۸۱ که برای تولید سریال داستان فلسطین بود.

 

6/6/81  چهارشنبه / هفت صبح

سفر و باز هم سفر ايندفعه به شامات و دمشق و سوريه به پيشنهاد آقاي اسلاملو، فعلاً مشغول جمع كردن اساس ها هم هستم، چيز خاصي ندارم چند تيكه لباس كه فعلاً سپردم به ماشين رختشويي، دو تا كتاب يكي مكالمات روزمره انگليسي عربي و دومي سفرنامه آمريكا به قلم استاد جلال آل احمد. بنظرم هميشه در سفرها بايد سفرنامه خوند.  و دوربين عكاسي و  ديگر هيچ. يعني چي دارم كه ببرم؛ توي اين سفرها بيشتر بايد چيزي آورد. يه تجربه اي كه بتونه به زندگي ات كمك كند

برای مطالعه سفرنامه شامات ادامه مطلب را کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 12:38  توسط دایی جان ناپلئون  | 

گریه پشت ویزر

۱- من فیلمبردار نیستم. این یک اعتراف بسیار ساده و معمولیه. اما گاهی اوقات بنا به شرایط و یا اتفاق خاصی مجبور شدم دست به دوربین بشم.  گاهی هم از سر کنجکاوی رفتم پشت دوربین٬ (اما یک نکته جالبی هست و اون اینکه همیشه دچار این چالش بودم که آنچه از پشت ویزر می بینی چقدر با حقیقت موضوع فرق داره.)

۲- شما به چه دلایلی گریه می کنید. بگذار بهتر بگم چه مواقعی اشکتون درمیاد؟ من تا حالا سه بار پشت ویزر دوربین اشکم درومده  خوش احساس ترین تماشای فوتبال عمرم بازی ایران و استرالیا بود. هرگز در حین دیدن فوتبال اونقدر التهاب نداشتم و فکر نکنم که دیگه تکرار بشه. اون روز شرکت سروش بودم. همه همکارها ــ حتی مدیر خیلی خوبمون آقای کاشانی ــ فوتبال نگاه می کردند. بعد بازی من ناخداگاه دویدم توی خیابون.....نمی دونستم چکار کنم ولی خیلی خوشحال بودم بعد از چند لحظه خیابون شلوغ شد.... من برگشتم توی شرکت که آقای کاشانی گفت بچه ها تصویر بگیرید.... اون موفع هیچ کدوم از تصویربردار ها نبودند... من و آقای حسین شاهی که مدیر واحد تولید تصویری بود دوربین بتاکم را با يه ميكروفون برداشتيم و رفتيم توي خيابون كلي تصوير گرفتيم آقاي شاهي به من گفت مصاحبه بگير. گفتم من؟ گفت آره. گفتم من گزارشگر نيستم كه... گفت زود باش ديگه... خودش دوربين را گرفت من هم با مردم صحبت كردم....كمي گذشت و خيابون راه بندون شد هيچ ماشيني نمي تونست حركت كنه. يه اتوبوس وسط خيابون بود. به آقاي شاهي گفتم بريم بالاي اتوبوس. گفت من نمي تونم تو برو بالا. با حركت آكربات بازي خودم رسوندم روي سقف اتوبوس و دوربين را ازش گرفتم. چشم را گذاشتم پشت ويزر و ضبط رفتم. مردم شاد بودند. همه مي رقصيدند. هركي هر جور بلد بود خودشو تكون مي داد رفص پا  رقص تركي  رقص لري هر چي هر چي هر چي .... دختر ٬ پسر ٬ زن ٬ مرد ٬ جون و پير همه و همه شاد بودند. تا اون لحظه همچين چيزي را نديده بودم.  يه گوشه چندتا كارگر دست هم رو گرفته بودند و لري مي رقصيدند. روبروي پارك ملت چندتا زن ميانسال دورهم چمع شده بودند و مي رقصيدند.  همه مي خواستند يه جوري شاديشون نشون بدن. نمي دونم چرا واقعا نمي دونم چرا همينجوري از چشام اشك مي ميومد... ديگه هوا تاريك شد. اون شب از اون نوار كپي گرفتيم فرستاديم ساختمون پخش...هنوز گاهي وقت به اون راش ها نگاه مي كنم و بغض گلوم رو مي گيره.

يه دوست خيلي خوب دارم  که كشيش است  ولي قبلا كار تصويربرداري مي كرد. برنامه هاي زيادي هم با هم كار كرده بوديم. يه روز يهم زنگ زد و گفت يه برنامه داريم مياي كمك.. گفتم  كارت چيه؟ يه خورده من من كرد و گفت: ببين اينكار  توش پول نيست. گفتم: اي بابا  حالا كارت چي هست؟ گفت يه مراسم داريم توي كليسا... مراسم پنتیکاس...مراسم شکرگزاری و نیایش خداوند است.  گفتم: هستم.

توی این مراسم مردم از خداوند شکرگذاری می کردند و سرود می خوندند. مراسم با واحد سیار پوشش تصویری می شد. یکی دیگه از دوستای تصویربردار ــ فرشاد بشیرزاده ــ هم بود. یکی از دعاها چنان جذاب و منقلب کننده بود که اشکم دراومد....

سالها قبل  ــ فکر کنم حدود سال ۷۵ بود ــ بخاطر انتشار یکصدمین اثر موسیقی سروش مراسمی در سالن همایش های صدا و سیما اجرا شد. که من اون موفق دستیار تهیه برنامه بودم. همه کارهام انجام داده بودم و دیگه کاری نداشتم پس می خواستم بشینم و برنامه را نگاه کنم.

محمد اصفهانی٬ بیژن بیژنی٬ دکتر محمد سریر٬ فخرالدین٬ ذوالفنون٬ و محمد نوری و چند نفر دیگه که الان یادم نیست همه بودند و اجرای موسیقی داشتند. سالن خیلی شلوغ شده بود خیلی ها هم ایستاده بودند من زودتر اومده بودم یه جای خوب پیدا کرده بودم و نشسته بودم مراسم داشت شروع می شد. که دیدم یکی آهسته در گوشم زمزمه کنه محراب یه دقیقه بیا بیرون. پشت سرم را نیگا کردم دیدم آقای حسین شاهی همون مدیر تولید تصویری سروش.  اگه از جام بلند می شدم تا آخر مراسم باید ایستاده برنامه را می دیدم. ولی چاره ای نبود. با آقای حسین شاهی رفتیم. به ته سالن که رسیدم آهسته به من گفت: اون دوربین وسط سالن رو می بینی... یه نگاهی کردم و گفتم: بله.. گفت: فلانی تصویربردارش بود الان زنگ زده حالش بده و نمی تونه بیاد. مراسم هم داره شروع می شه. می ری تصویر بگیری؟؟؟؟ دلم می خواست داد بزنم.....بابا یه بار هم خواستیم مثل آدمیزاد توی یه کنسرت بشینیم و از برنامه لذت ببریم....  یه نگاهی توی چشای حسین کردم دیدم راه نداره .... گفتم باشه....صاف رفتم پشت دوربین...و شروع کردم...مراسم خوبی بود... تا اون موفع آقای محمد نوری را از نزدیک ندیده بودم... استاد نوری شروع کرد به خوندن....عالی بود عالی.....دختر دکتر سریر پیانو می زد و آقای نوری می خوند... تا اینکه به آهنگ ایران رسید..... ای ایران ایران ایران......وقتی استاد نوری ایران ایران می گفت: یه دفعه اشکهام سرازیر شد. ای ایران ایران ایران...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 12:47  توسط دایی جان ناپلئون  | 

تردید

گاهی دچار تردید می شم. شک و چندگانگی. یه مرض که مثل جذام ذهنم رو می خوره. یه تردید ایدولوژیک. یه چیزی شبیه انشا دوران مدرسه که علم بهتر است یا ثروت؟ یه چیزی مثل تفاوت شغل با حرفه٬ حقیقتش حرفم حدیثه نفس٬ و آخر کلام غم نان....

همه می دونیم شغل فیلمساری پولساز نیست٬ هیچ وقت ـ در ایران ـ کسی از فیلمسازی پولسازی نکرده. آخرش فقط بخور و نمیری که زندگی روزانه ات را تامین کنی. فیلمسازی زمان نداره٬ روز شب به هم دوخته می شن. این کار ساعت شروع نداره - از همون موفق که کوبیده اش خوردی آلوده شدی - هر موقع می تونه باشه از دو سه نصف شب گرفته تا صبح و ظهر و شب. وقتی سر صحنه هستی باید تمام ذهن و وجودت رو در اختیار قرار بدی تا زمانی که آخرین پلان رو می گیری.( همه می دونیم که چه حس خوشایندیه وقتی که کار تموم می شه و به بچه می گی خسته نباشید....همه یه نفس راحت می کشن...) البته وقتی عوامل مشغول جمع کردن ریل و شاریو و پروجیب و نور و دوربین هستند٬ تازه باید بفکر تدوین باشی. وای بحالت اگه زمان پخش و آنتن داشته باشی. خیلی وقت های شده مستقیم از سر صحنه پای میز مونتاژ نشستم و تا کار تموم نشده استراحت نداشتم. حالا همه این کارها را کردی٬ تازه باید منتظر اشکال پخش و نظرات کارفرما و ارزیاب پخش باشی. خلاصه تا این برنامه روی آنتن نره و یا کارفرما تایید نکنه یه لحظه آرامش نداری....

این همه تموم شد....فکر می کنی....تموم شده ....تازه اولشه....کار را با رضایت طرف تحویل دادی ولی باید شیش ماه دنبال پولت بدوی... من بدو آهو بدو...یه روز قیف هست قیر نیست٬ یه روز قیر هست قیف نیست. یه روز امور مالی نیست مدیر هست. یه روز مدیر مربوطه هست مسئول صندوق نیست...والخ...و هکذا...از این بخش آخرش متنفرم.

همینه که اولش گفتم دچار تردید می شم٬ تردید بین شغل و حرفه. من این حرفه رو خیلی خیلی دوست دارم  اما زمانی که جنبه های شغلی آن مطرح می شه خوشایندم نیست.... دوست ندارم برای دستمزدم  یا هزینه تولید برنامه و یا قرارداد به کسی زنگ بزنم. اونم بگه چشم و تا یکی دو ماه دیگه که بهش زنگ نزنی هیچ خبری ازش نباشه...گاهی اوقات هم که با سازمان صدا و سیما طرفی دیگه بدتر.... یه بار یه کار مناسبتی برای سازمان انجام دادم٬ ماه رمضون بود. دقیقا ماه رمضون سال بعد نصف پولم رو دادند و بقیه اش ......

می دونید گاهی اوقات فکر می کنم منم آدمم. بخدا هر چقدر که کارت هم خوب باشه٬ هر چقدر نابغه باشی که من نیستم. بالاخره انسانی...خانواده ای داری که باید بهشون برسی..  اینجاست که دوباره دچار تردید می شم.... بگذریم خیلی نق زدم و غرولند کردم....خودم خیلی بدم میاد...

می دونید شاید بقدر لازم عاشق نباشم. شایدم دچار روزمرگی شدم. ...شاید...

توچکار می کنی همکار عزیز؟

با فیلمسازی می خوای دنیا رو عوض کنی؟ یا اینکه فیلمهات مثل بچه هات می مونن؟ شایدم دغدغه های داری که فکر می کنی با فیلمسازی می تونی فریادشون بزنی؟...

ما کجای دنیا هستیم؟

البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک می کنیم می خندیم به به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم می خواست این بود که این ماجرا را مثل قصه پریا نقل کنم دلم می خواست بگویم( یکی بود یکی نبود روز روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو سیاره زندگی می کرد همه اش یه خورده از خودش بزرگ تر و واسه خودش پی دوست همزبونی می گشت...) آن های که مفهوم زندگی حقیقی را درک کرده اند واقیت قضیه را با این لحن بیشتر حس می کنند.

پاراگراف آخر متعلق بود به: آنتوان دو سن تگزوپه ری. شاهزاده کوچولو. ترجمه احمد شاملو.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 11:34  توسط دایی جان ناپلئون  | 

تبلیغ پژو 206

تبلیغات تلویزیونی یکی از مهمترین شیوه های تبلیغ برای هر نوع کالا و یا خدمات محسوب می شود. و در این شرکت های خودرو سازی یکی از مهمترین و قویترین اسپانسرهای این موضوع محسوب می شوند. در ضمن یکی از زیباترین تیزرهای تبلیغاتی مربوط به خودرو می باشد مطمئنم که شما تا به حال نمونه های زیادی از این فیلم ها را در شبکه های تلویریونی و ماهواره ای (البته یواشکی) دیده اید. من خودم دررابطه با تبلیغ یک خودرو میهنی درگیر بوده ام. اما پنجشنبه گذشته ۱۰/۳/۸۶ در حال گذر از میدون هفت تیر شاهد یکی از از این تبلیغات بودم. فکر می کنم بی نظیر بود. شما در هیچ تبلیغ خودروی حتی بنز بی ام و تویوتا  فورد و یا نیسان همچنین تبلیغی ندیده اید. و اینکه می گویند ایرانی ها از استعداد  بالایی دارند کاملا صحیح درست است آیا تا بحال دیده اید بنز بیاید مثل ایرانی ها تبلغ کند. به عکس پایین نگاهی بکنید. از مغز هیچ اروپایی و امریکایی و هیچ بنی بشری بجز ایرانی نمیتواند گذر کند که الوار بنایی را با پژو ۲۰۶ اینجوری حمل کند. و پلیس هم در حال دادن کارت صد آفرین به صاحب خودرو می باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 13:59  توسط دایی جان ناپلئون  | 

موسیقی و کلیپ های عاشقانه امروز 1

همیشه این سوال در ذهن من است که چرا ما (اکثر قریب به اتفاق اصلا بگم بجز چند مورد استثنا و موسیقی فیلم) از موسیقی و موسیقی ــ تصویر فقط با مضامین عاشقانه استفاده می کنیم؟ آیا کاربرد موسیقی فقط برای بیان احساسات عشقولانه است؟  برای نمونه شما به کانال های تلویریونی و ماهواره ای - چه داخلی این طرف و چه اون طرفی - نگاه کنید. چی می بینید؟ و چی می شنوید؟

من کاری به کیفیت و یا خوب بد بودن موسیقی ندارم بلکه  کاربرد آن را مد نظر دارم. اکثر این موسیقی ها به یار و دلبر و اندام دلبر و بیوفایی و ناز چشمها و .... گیر می دهد. و اینکه تصاویر آن خواننده را در مدیوم کلوزهای متعدد و متناوب نشان بدهد و خواننده هم قیافه عاشقه شیدا را بخود می گیرد که اگه طرف همین الان جواب ندهد این خواننده از فرط عشق سکته مغزی می کند و هلاک می شود. تازه بعضی از این خواننده های عزیر هم که سنشان از سن پدربزگ من هم بیشتر است. مثلا همین جمیله خودمان. مادر من می گفت از وقتی بچه بوده جمیله را تلویونی می دیده. تازه اکثر پدر و مادرهایمان به آهنگ خیلی از همین خواننده خاطرات عاشقانه دارند. وقتی شما به کلیپ آنها نگاه می کنید می بینید آّرایش و تیپ یک دختر هفده ساله را دارند. محض نمونه نگاهی کنید به کلیپ دو تا حیرون من و تو!  به خوانندگی شهره خانم. 

و چیزی که بیشتر از هر چیزی مرا متعجب می کنید نمایش اندام لنگ و پاچه زنها در این کلیپ ها است (البته ببخشید که به زبان کاملا عامیانه این مطالب را می نویسم) مثل اینکه طرف از ساخت فیلم پرنو و سکسی منع  شده  تمام هنرش را در این کلیپ خرج می کند. باور کنید نه اینکه بخوام جانماز آب بکشم و ادای برادر و اخوی ها را دربیارم نه. شما خودتون یه نگاهی به این کلیپ های بکنید...

اگر هم به متن خیلی از این موسیقی ها مرجعه کنید می فهمید که چه مطالب آبگوشتی است برای این موضوع به وبلاگ  بایرامعلی  مراجعه کنید. بایرام خیلی بهتر از من در این مورد می نویسد. آنقدر چرند و پرند در این اشعار هست که باید هزار مفسر و کارشناس جمع شوند تا معنی بیمزه آنها را تفسیر کنند. یه مطلب خیلی جالب را چند وقت پیش سیدابراهیم نبوی در یک سینمار در همین رابطه گفته بود که الان فایل صوتی اش را ندارم از دوستان می خوام اگر کسی سراغی از اون داره برام کامنت بذاره یا بفرسته.

برگردم به قصیه کلیپ ها. مضمون شعر کلی عاشقانه است از وفای یار و عشق آسمانی صحبت می کند و تصویر یک یا چند زن خوشگل می بینید که مثل فیلم های پرنو خودشون را تکون می دن و آدم  نمی دونه  نوستالوژی عاشقانش را در ذهن داشته باشه یا یا بره تو نخ این خانم ها و اتفاقی که داره  می افته و اینجاست  که به تو القا می کنند که عشق یعنی همین لنگ و پاچه و رقص با زن لخت. جهت نمونه به کلیپ های افشین نگاهی بکنید...

در بعضی از کلیپ ها هم چنان تصاویر بی ربط است که تو هم از منظور شعر غافل می مونی هم از لذت موسیقی. بطور مثال شعر در وصف وفای مشعوق است و کمند گیسو او ولی می بینی در کلیپ تبیلغ فلان خودرو است و خواننده سوار بر ماشین خیابان های لوس آنجلس یا دوبی را طی طریق می کند. و یا اینکه زن رقاص حرکات ژیمناستیک را به جای رقص انجام می دهد. بعضی از رقص ها که اصلا به فرهنگ ما ندارد. حالا خدا پدر این ممد خردادیان را بیامرزد حداقل اینکه رقصش ایرونی بود. در کلیپ های جدید از رقص های راک سیاهوستی گرفته تا رقص اسپانیایی و گوتمالایی و غیره ... استفاده می کنند.

تازگی ها که مد شده نصف موسیقی متن فارسی است و نصف دیگه ش به زبون های دیگه..  تازه از رقاصه های غیر ایرونی که خیلی استفاده می کنن و فکر می کنن کلبپ شون خیلی با کلاس شده...

اگه دوست داشتید به  یاد گذشته ها  مراجعه کنید. اما باید بگم  قدیم ترها مفهوم عشق در موسیقی و فرهنگ ما یک تعریف دیگری داشت.

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 13:18  توسط دایی جان ناپلئون  | 

وندلیسم

جای همتون خالی عید با ماهی سیاه کوچولو یه مسافرت باحال رفتیم. استان خوزستان و لرستان و همدان را گشتیم. اکثر جاهای دیدنی مثل اماکن باستانی ایذه شوش شوشتر و همدان دیدیم.

این عکس ها نمونه های از آثار باستانی ما هستند. نگاه  کنید و به سوالات زیر جواب بدید.

سنگ نوشته خط میخی مربوط به حدود دوهزار وپانصد سال قبل در شهر ایذه

مخربان آثار باستانی

۱- ما ایرانی هاخیلی با فرهنگ بودیم؟

۲- ما ایرانی ها خیلی با فرهنگ هستیم؟

۳- ما ایرانی ها بی فرهنگ هستیم؟

۴- ما ایرانی ها به آثار باستانی خیلی علاقمند هستیم پس آنها را خراب می کنیم؟

۵- انرژی هسته ای حق مسلم ماست پس آثار باستانی نمی خواهیم؟

۶- خط ما از خط میخی زیباتر است.؟

 سرستون کاخ داریوش در شوش مربوط به دوهزار و پانصد سال قبل (هخامنشی)

 

۱- باید اسم خودمان را بر روی آثار باستانی ثبت کنیم؟

۲- داریوش فراموش کرده بود روی سرستون تاریخ را ثبت کند؟

۳- H-M نام معشوقه داریوش کبیر بوده است؟

۴- بیست دوم  بهمن (تاریخی که روی سرستون کنده شده) روز پیروزی بر داریوش کبیر بوده است؟

۵- ما ایرانی ها در این روز (تاریخی که روی سرستون کنده شده) احمق شدیم؟

۶- (تاریخی که روی سرستون کنده شده) روز پیروز سپاه دشمن بر ایرانیان است؟

 

ساختمان آبشارهای شوشتر متعلق به دوره همخامنشی و ساسانی

۱-آثار باستانی دفتر مشق ما هستند؟

۲- تخریب آثار باستانی ثواب دارد؟

۳- تخریب آثار باستانی واجب کفایی است؟

۴- سازمان میراث فرهنگی به دلیل همکاری با وزارت نیرو جهت سدسازی سرش خیلی شلوغ است؟

۵- ما مردم خیلی باشعوری هستی؟

۶- به من چه؟ به تو چه؟ به ما چه؟ اصلا به شما چه؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 13:6  توسط دایی جان ناپلئون  | 

سال نو مبارک

چند وقت پیش این بایرامعلی (اسدالله میرزا)  توی بلاگش از بازارچه محلشون در سانفرانسیسکو هست. عکسهای گذاشت از اونجای که من خیلی حسودم و تنگ نظر خواستم از بازار تجریش بنویسم.

سال نو مبارک

سال نو مبارک

 


میدون تجریش دو روز قبل از عید.

سال نو مبارک

 

 ماهی سیاه کوچولو

با  ماهی سیاه کوچولو  با هم بودیم  تا دوستای قرمزشو دید کلی خوشحال شد. 

ماهی سیاه کوچولو

 

 بازارچه قائم تجریش

 

 

بایرامعلی در گزارش بازار روز سانفرانسیسکو از چندتا خانم فروشنده عکس گرفته بود..فروشنده های ما رو هم نگاه کنید... فکر می کنید کدوم بهتره؟؟؟

خدایش فروشنده به این وجاهت دیده بودید؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 9:50  توسط دایی جان ناپلئون  | 

اعتیاد

شاید روزای آخر سال نوشتن این مطلب و فکر کردن به اون خیلی خوشایند نباشه اما این واقعیت جامعه ماست. چند روز پیش نزدیکای میدون آذری رفته بودم برای تعمیر ماشین دوستم که این صحنه را دیدم. طرف کنار خیابون داشت تزریق می کرد. وقتی دید ازش عکس میگیرم خندید و رفت....

 


 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12:42  توسط دایی جان ناپلئون  |